معرفی وبلاگ
بسم الله رحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 21779
تعداد نوشته ها : 15
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
وحيد اسدي

دسته ها : عکس
شنبه 1389/6/27

قسمت دوم

عملیات رمضان در پیش بود. دکتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه مانده بود. سردار احمد کاظمی اصرار داشت او به مرخصی برود. بالاخره دکتر بنا به این‌که او فرمانده است و اطاعت از دستوراتش را برای خودش واجب می‌دانست قبول کرد لباس بسیج را از تن درآورد و آماده رفتن شود. که یکی آمد دم در سنگر و گفت: «آقای دکتر پسر جوانی می‌خواهد شما را ببیند».

دکتر آمد بیرون. مجید بود. خبر داشت می‌خواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش کرد، صورتش را بوسید و گفت: «خوب چه خبر بابا؟»

مجید همین‌طور که سرش پایین بود، گفت «من آمدم که اعزام بشویم به خط‌مقدم جبهه برای عملیاتی که در پیش است. گفتم قبل از رفتن بیام شمارو ببینم.»

دکتر سری تکان داد و گفت: «خیره‌ ان‌شاءالله خیلی هم خوب کاری کردی آمدی پسرم» دکتر به صورت تنها پسرش خیره شده بود. دلش می‌خواست او هم به چشمانش نگاه کند، اما مجید همچنان سرش پایین بود. دکتر احساس کرد مجید عمداً به چشمان او نگاه نمی‌کند می‌ترسد مبادا جذبه پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو خط‌مقدم. اضطراب در رفتارش احساس می‌شد. می‌خواست زودتر برود.

دکتر دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: «برو پسرم به خدا می‌سپارمت.» مجید که رفت دکتر همچنان نگاهش می‌کرد. آن‌قدر جلو در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت.»

با رفتن مجید اصرار بقیه به دکتر ابوترابی برای رفتن به مرخصی بی‌فایده بود. او ماند. شب عملیات رمضان مجروحان زیادی به اورژانس می‌آوردند او آن‌ها را به دقت نگاه می‌کرد به‌خصوص کسانی را که صورت‌های‌شان کاملاً خون‌آلود بود و به‌راحتی نمی‌توانست چهره‌شان را تشخیص بدهد. نگران مجید بود.

یک شب و یک روز از عملیات گذشت تا این‌که دو نفر از بچه‌های لشکر به سنگری که دکتر ابوترابی در آن بود آمدند. دکتر داشت با آیت‌الله ایزدی امام جمعه اصفهان صحبت می‌کرد. آن‌ها سه‌بار آمدند نزدیک دکتر نشستند و بدون این‌که حرفی بزنند دوباره برخواستند و رفتند تا این‌که دکتر خطاب قرارشان داد و گفت: «اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی می‌خواهید به من بگویید؟» یکی از آن دو نفر با تردید گفت: «بله»

دکتر رو به او نشست و با دلهره پرسید «بگو پسرم، چیزی شده؟»

جوان با دستپاچگی گفت: «آقا مجید مجروح شده‌اند.»

دکتر صاف نشست و قرص و محکم گفت: «این بازی‌ها چیه در می‌آورید رُک و راست به من بگویید چه اتفاقی افتاده است.»

جوان از قدرت و صراحت دکتر قوت قلب گرفت و فوری گفت: «آقامجید شهید شده است.»

دکتر برخواست و از سنگر بیرون آمد، چند لحظه‌ای تنها ماند بعد دوباره برگشت داخل سنگر و گفت: «می‌خوام جنازه‌اش را ببینم.»

نزدیک خط‌مقدم جبهه در معراج شهدا دکتر را بردند کنار کانتینرهایی که اجساد شهدا داخل آن‌ها روی هم انباشته شده بود. چند دقیقه بین اجساد گشت تا این‌که یک جنازه را مقابل دکتر گذاشتند و گفتند این پیکر آقامجید است. جنازه سر نداشت، رگ‌های گلویش پیدا بود. دکتر دو زانو روی زمین نشست و به جیب لباس که خونی بود خیره شد روی یک تکه پارچه سیاه کوچک نوشته شده بود؛ مجید ابوترابی، خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید. چند لحظه‌ای همان‌جا ماند، بعدها به صدیقه‌خانم گفت: «‌با پیکر مجید درد دل کردم. بعد سجده شکر به‌جا آوردم که خدا چنین فرزند صالحی به من داد و برخاستم و به اورژانس برگشتم.»

چند دقیقه‌ای بیش‌تر نبود در اورژانس مشغول کار شده بود که سردار کاظمی آمد سراغش. سرش پایین بود و اصلاً توی چشم‌های دکتر نگاه نمی‌کرد.

ـ شما باید بروید خانه

دکتر به او نگاه کرد: «حاج احمد تو خبر داشتی چرا به من نگفتی؟»

حاج احمد گفت: «روم سیاه دکتر. خجالت می‌کشیدم خبر شهادت تنها پسرتان را من به شما بدهم، از عهده‌ام خارج بود.»

دکتر به چشمان نجیب او خیره شد و با آرامش گفت: «چرا تو خجالت بکشی، دشمنت خجل باشد. خواست خدا بر این قرار گرفته راضی‌ام به رضای او، دعا کن به من صبر و حلم عنایت کند.»

حاج احمد که احساس کرده بود دکتر می‌خواهد در منطقه بماند با بی‌تابی گفت: «شما هر چه زودتر باید برگردی نجف‌آباد. ترتیب کارها را داده‌ام همین الان می‌توانید حرکت کنید.»

دکتر بی‌توجه به تأکید و اصراری که حاج احمد داشت سراغ مجروح بعدی رفت و شروع به پانسمان زخمش نمود و گفت: «رفتن من دیگر دردی از کسی دوا نمی‌کند اینجا باشم خیلی بهتر است می‌بینی چه وضعی داریم هنوز هم دکتر جراح نفرستاده‌اند، پُستم را تحویل بگیرد.»

حاج احمد با نگرانی که در صدایش موج می‌زد اصرار کرد: «اما شما باید بروید و خودتان این خبر را به حاج خانم بدهید. خانواده در این شرایط به شما احتیاج دارند.»

صدیقه‌خانم توی اتاق زیر کرسی خوابیده بود. شب از نیمه گذشته بود که صدای درِ هال آمد، برگشت نگاه کرد مجید بود نمی‌دانست خواب است یا بیدار. مجید سرحال و سالم گوشه اتاق ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.

ـ سلام پسرم این موقع شب کجا بودی؟ چه بی‌خبر آمدی، در حیاط‌رو کی برات باز کرد؟

مجید آمد جلو و کنار صدیقه‌خانم نشست و گفت: «در حیاط باز بود آمدم تو تا نیم‌ساعت دیگه هم بابا می‌آد منتظرش باش» بعد برخاست و خداحافظی کرد و قبل از این‌که صدیقه‌خانم بتواند حرفی بزند رفت.

صدیقه خانم لحاف را کنار زد و برخاست نشست. به ساعت نگاه کرد نزدیک چهارصبح بود. لااله‌الاالله گفت و شیطان را لعنت کرد. بعد وضو گرفت و سر سجاده نشست. به یاد آخرین خداحافظی مجید افتاد. ساکش را بست و داد دستش. توی چشم‌هایش نگاه نمی‌کرد می‌ترسید مهر مادری اشکش را سرازیر کند. وقتی مجید به طرف خانه عمه‌اش رفت تا با ماشین پسر عمه‌اش برود، چند قدم که رفت دوباره برگشت به صدیقه‌خانم نگاه کرد و خندید. سر کوچه که رسید می‌خاست بپیچد، برای بار سوم برگشت و لبخند زد. این‌‌دفعه توی دل صدیقه‌خانم خالی شد گفت: «یا اباالفضل» این خنده معنی دارد، این خنده معمولی نیست. زود آمد توی خانه قرآن را باز کرد یک صفحه خواند و بعد زار زار گریه کرد و به خدا گفت: «خدایا من نمی‌خوام تنها پسرم نه شهید بشه نه مجروح. من می‌خوام اون بمونه و مثل پدرش به جامعه‌اش خدمت کنه. خدا صدامو می‌شنوی؟

مجید این‌دفعه خواست یکی از پیراهن‌های دکتر را بپوشد. پیراهن‌ها همه برایش خیلی بزرگ بود. صدیقه خانم چند ساعت روی یکی از آن‌ها کار کرد تا اندازه‌اش بشود. دکتر که می‌رفت جبهه برای بدرقه‌اش رفتند. مجید موقع خداحافظی خندید و به او گفت: «‌مادر اگر بنا باشد من و بابا شهید بشویم تو ترجیح می‌دهی کداممان شهید بشویم؟»

صدیقه‌خانم با چشمان پر از اشک جواب داده بود «مجید با این حرف‌ها می‌خواهی عذابم بدهی؟ آخه مگه می‌شه من بین تو و بابا یکی تونو انتخاب کنم.»

همة این صحنه‌ها مثل یک فیلم از جلو چشمانش می‌گذشت. بغض صدیقه‌خانم ترکید صدایش در اتاق پیچید زود دستش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد خودش را کنترل کند سرک کشید و توی اتاق وسطی نگاه کرد، اکرم دختر بزرگش خواب بود. او آبستن بود. صدیقه‌خانم اصلاً دلش نمی‌خواست با این فکر‌ها ناراحتش کند. مطمئن بود مجید یا شهید شده یا اسیر. در این افکار غرق بود که صدای پایی به گوشش رسید. برخاست و پشت در رفت. دکتر در را که باز کرد جا خورد، سلام کرد و گفت: «چی شده؟ صدیقه چرا این‌موقع شب پشت در ایستادی؟!»

صدیقه‌خانم خونسرد گفت: «چیزی نیست بی‌خواب شدم. چه‌طور بی‌خبر آمدی؟ مجید رو دیدی؟»

دکتر ساکش را گوشه هال گذاشت، تمام لباس‌هایش خونی و خاک‌آلود بود بدون این‌که جواب سؤال صدیقه‌خانم را بدهد به سمت حمام رفت و گفت: «من می‌روم دوش بگیرم.»

صدیقه‌خانم زانوهایش را در بغل گرفت و گوشه اتاق نشست. نیم ساعت گذشت. تا به حال در زندگی‌اش لحظاتاین‌قدر به نظرش طولانی نیامده بودند. هنوز سه‌روز از شهادت رسول پسرعمه مجید نمی‌گذشت. سه‌روز پیش مادر رسول به او تلفن کرد و گفت: «می‌گویند رسول شهید شده، جنازه‌اش را با شهدای دیگر آورده‌اند پای‌کوه. همراهم می‌آیی برویم بچه‌ام را تحویل بگیرم؟ صدیقه گفت: بله که میام باجی،‌ چرا نیام. در یک تریلی اجساد خونی و مجروح شهدا را روی هم گذاشته بودند و از خط‌مقدم به نجف‌آباد آورده بودند. در خارج از شهر خانواده‌ها می‌آمدند اجساد عزیزانشان را شناسایی می‌کردند، آن‌ها را تحویل می‌گرفتند و می‌رفتند. صدیقه وقتی به یاد آن روز افتاد، با خودش گفت: «خدایا یعنی مجید مرا هم این‌طور تحویلم می‌دهند. آن‌قدر دست‌هایش را دور زانوهایش‌ فشار داده بود که بی‌حس شده بودند.

بالاخره دکتر آمد، و روبه‌روی او نشست و گفت: «خوب بگو ببینم دخترها چه‌طورند؟ اکرم حالش خوب است؟»

صدیقه‌خانم بی‌تاب جواب داد «خوبند،‌ خوبند. مجید چه‌طور بود؟ شما دیدیش؟ از بچم خبر داری؟»

دکتر گفت: «بلند شو وضو بگیر دو رکعت نماز بخوان تا برات بگم.»

صدیقه‌خانم سرش را به میز تلویزیون تکیه داد و نالید و گفت: «بگو... من توان ندارم ازجام بلند بشم وضو بگیرم... علی، حالم بده، به بدنم رعشه افتاده، بگو بدانم چه بلایی سر بچه‌ام آمده...؟»

دکتر سرش را پایین انداخت و با همان طنین صدای آرام‌اش گفت: «صدیقه‌جان قول بده صبور باشی، جیغ نکشی و جزع و فزع راه نیندازی....»

اشک‌های صدیقه‌خانم از چشمانش بیرون جوشید و صورتش را خیس کرد.

ـ «اگر بی‌تابی کنی اکرم چی می‌شه؟ اون آبستنه، اگر بلایی سرخودش یا بچه‌اش بیاد دلت بیش‌تر غمگین می‌شه... مجید شهید شده. قبل از این‌که برم حمام، بهت که پشت کردم، گفتم مجید شهید شده اما تو اصلاً نشنیدی!

در گلستان شهیدان نجف‌آباد، چهار قبر کنار هم بود که دوتایش خالی بود. وقتی پیکر مجید را آوردند، دوستش آمد و دکتر را سرقبری که کنده و آماده بود برد. و گفت: «آقای دکتر مجید را اینجا به خاک بسپارید.»

دکتر گفت: «چرا؟»

جوان جواب داد: ما چهارنفر بودیم که شب‌های جمعه می‌آمدیم گلزار و سر مزار شهدا دعای کمیل می‌خواندیم. بعد از دعا هر کدام چنددقیقه‌ای در این چهار قبر کنده شده می‌خوابیدیم. رسول پسرعمه مجید که شهید شد توی همان قبری که می‌خوابید دفنش کردند. ابراهیمی دوست دیگرمان هم همین‌طور، حالا مجید آمده...

کمی مکث کرد و ادامه داد «... قد مجید بلند بود، داخل این قبر که می‌خوابید سرش به یک طرف خم می‌شد، همیشه می‌گفت: «بچه‌ها باید سر از تنم جدا شود تا این قبر اندازه‌ام شود.»

چهلم مجید نشده بود که دکتر برگشت منطقه. صدیقه‌خانم با دخترها تنها ماند. درد دیسک‌کمرش با شدت شروع شده بود. دکترها می‌گفتند بیش‌تر مربوط به اعصابش است. باید آرام باشد و افکار ناراحت‌کننده به ذهنش راه ندهد. دخترها سعی می‌کردند دورش را خالی نکنند. می‌رفتند باغ خانوادگی‌شان که در نزدیکی نجف‌آباد قرار داشت، اما صدیقه‌خانم می‌گفت: «‌این باغ بدون مجید لطفی ندارد. مجید که بود باغ هم سرسبز بود، مجید که رفت باغ هم خشکید. اکرم می‌گفت: «شما که می‌دانید مجید به آرزویش رسید. او کنار پروردگارش است با سربلندی، با عزت و آبرو. پس این بی‌تابی‌ها را کنار بگذارید.»

صدیقه‌خانم در جوابش می‌گفت: «تو درست می‌گویی این‌ها را می‌دانم و به آن‌ها اعتقاد دارم اما می‌دانی دلم از چه می‌سوزد، اگر می‌دانستم مقدر استاین‌قدر زود برای همیشه از کنارم برود. نمی‌گذاشتم آب توی دلش تکان بخورد. نه اینکه...»

اکرم اشک‌هایش را پاک می‌کرد و باز دلداریش می‌داد.

ـ «مگر شما چه‌کار می‌توانستید برایش انجام بدهید که ندادید. شما همیشه با او مهربان بودید.»

ـ «یادته پارسال از تهران مهمان آمده بود. مجید مثل همیشه از صبح زود باغ را آماده و تمیز کرد. با مهمان‌ها وارد باغ که شدیم همه‌جا آب و جارو شده بود. روی تخت قالی پهن کرده و پشتی گذاشته بود. هر چه صدایش کردیم جواب نداد. با زهراخانم رفتیم بالای پشت‌بام. تو سایه شاخه‌های گردو، روی زمین بدون این‌که حتی ملافه‌ای زیرش پهن کرده باشد از خستگی خوابش برده بود. زهراخانم خواست برود و برایش پتو بیاورد، اما نگذاشتم گفتم: مجید عادت دارد من او را نازک‌نارنجی بار نیاورده‌ام. او باید مرد بار بیاید. می‌دانی زهراخانم چه گفت؟ گفت: وای تو چه دلی داری،‌ خوبه یک پسر داری.

من می‌خواستم او مثل پدرت مردی قوی بار بیاید. طعم فقر را بچشد تا آینده بتواند زندگی‌اش را بهتر اداره کند و اگر به جایی رسید مردم را فراموش نکند. مثل بابا همیشه خودش را از آن‌ها ببیند نه بالاتر. اما نمی‌دانستم هرگز به آن‌ روزها نمی‌رسد.

دسته ها : شهید
شنبه 1389/6/27

قسمت اول

اشاره

دکتر محمدعلی ابوترابی متخصص جراحی عمومی از دانشگاه علوم‌ پزشکی اصفهان در سال 1310 در شهر نجف‌آباد در خانواده‌ای فقیر متولد شد. محمدعلی هم کار می‌کرد و هم تحصیل. آن زمان پزشک در کشور بسیار کم بود و آن‌هایی که در شهرهای کوچک به طبابت می‌پرداختند اکثراً هندی و پاکستانی بودند. بعد از پایان تحصیلات بیمارستان‌های بزرگی در تهران،‌ اصفهان و مشهد به محمدعلی پیشنهاد کار دادند، اما او نپذیرفت و به نجف‌آباد و همان محله‌ای که در آن متولد شده بود برگشت و علاوه بر کار در بیمارستان و مطب خصوصی‌اش اتاقی را سر منزل برای معاینه بیماران مهیا و اعلام کرد در تمام طول شبانه‌روز مردم می‌توانند به او مراجعه کنند.

دکتر محمدعلی ابوترابی معتقد است پزشکی یک شغل است نه مقام. پزشک باید به دنبال بیمار باشد نه بیمار به دنبال پزشک. پزشکان به دلیل قسم‌نامه پزشکی که یاد کرده‌اند،‌ باید در هر شرایطی پذیرای بیمار باشند و حق تعیین وقت و مکانی خاص برای این کار را ندارند.

دکتر ابوترابی هشت سال دفاع‌مقدس را در جبهه‌ها و در حساس‌ترین پست‌های اورژانس خط‌مقدم خدمت کرد و جان صدها رزمنده مجروح و زخم‌خورده را از درد و رنج بی‌نهایت رهانید. در عملیات رمضان تنها پسرش مجید به شهادت رسید، اما هنوز چهلم مجید نرسیده بود که دکتر دوباره به جبهه برگشت. او سرپرستی سخت‌ترین پست‌های امداد و نجات را حتی در خط‌مقدم به عهده می‌گرفت تا در شب‌های عملیات، رزمندگان مجبور نباشند مجروحان را مسافت زیادی تا اورژانس حمل کنند.

دسته ها : شهید
شنبه 1389/6/27

حسین حسین‌زاده نوری

خیابان‌ها چراغانی است عدة زیادی جمع شده‌اند، بوی عود و دود اسفندهای روی منقل، فضا را پر کرده است، همه منتظرند و به سر خیابان، چشم دوخته‌اند.

ماشینی ظاهر می‌شود و پشت سرش ماشین‌های دیگر، بوق‌زنان وارد می‌شوند. ماشین جلویی می‌ایستد. مردم به سمت در می‌آیند. در باز می‌شود و مردی تکیده و لاغر، با صورتی خسته و رنجور از ماشین پیاده می‌شود. مردم با سلام و صلوات بلندش می‌کنند و بر دوش می‌برندش. دم در خانه، گوسفندی برایش قربانی می‌کنند. عزیزانش به استقبالش می‌آیند و لحظه‌ای ذکر صلوات و تکبیر قطع نمی‌شود. می‌پرسی: «او کیست؟ این‌جا چه خبر است؟»

می‌گوید: «مگر خبر نداری؟ آزاده است.»

پارچة بالای خانه را نشانت می‌دهد، نوشته است: «بازگشت دلاورانة آزادة سرفراز را به وطن گرامی می‌داریم.»

همه می‌خواهند از اتفاقات دوران اسارت بدانند و اسیر خسته است ولی به خاطرات، اشک و لبخندها نمی‌شود وعدة فردا را داد. آن شب و شب‌های بعد از آن، دیدوبازدیدها و مرور خاطرات تمام می‌شود. نه، تمام نمی‌شود. تازه اول ماجراست!

آن روزهای زیبا و ماندگار گذشته، اما تا به حال از خود پرسیده‌ایم «چه خبر از آزادگان؟» اصلاً این دلاوران کجای زندگی ما یا بهتر بگویم کجای جامعه هستند؟ چه‌قدر در رسانه‌ها از این مردان صبور یاد می‌شود؟ چرا با این‌که همه فکر می‌کنند همة آزادگان از امتیازات خود سود برده‌اند، هنوز شاهد رنج‌شان هستیم؟ چرا به جز معدودی از آزادگان، بقیه از شرایط خوبی برخوردار نیستند؟ سال‌ها دور از وطن، در شکنجه و اسارت زندگی کردن، آن ‌هم برای وطن، با چه پاداشی قابل جبران است؟

اگر به قهرمانان جنگ‌ها در دیگر ملل نگاهی بیاندازیم، درخواهیم یافت که حمایت از حقوق این مردان، امری جهانی است؛ چه این‌که کشوری مثل آمریکا، از جنایتکاران جنگی خود در ویتنام، به‌عنوان قهرمان ملی تجلیل کرده و می‌کند. پس در برابر مردان مردی که جوان‌مردانه، پای دفاع از میهن ایستادند و پس از اسارت هم در خاک دشمن با صبر و استقامت، کمر دشمن را شکستند، چه حقی به گردنمان است؟ آیا وضعیت امروز، شایستة این عزیزان است؟ مشکل کار در کجاست؟ کوتاهی از کیست؟

برای پاسخ به این مطلب باید گفت که، همه به نوعی مقصریم. مسئولان، مردم و خودِ آزادگان، اضلاع مثلثی را تشکیل می‌دهند که همه در آن نقش دارند.

مسئولان؛ شاید پرمشغله و کم‌حواس

مسئولان همان‌طور که پیداست، در قبال مجموعه‌ای که به آن‌ها سپرده شده، مسئولند و باید برای کوتاهی در انجام وظیفة خود، مورد سؤال و بازخواست قرار بگیرند. وقتی که این فرد در نظام اسلامی مسئولیت داشته باشند، وظیفه‌ای مضاعف نسبت به نظام بر دوششان خواهد بود.

وظیفة نظارت بر امور آزادگان و حمایت از آن‌ها از سویی وظیفة نشر شهامت‌ها، از خودگذشتگی‌ها و... این قشر از ایثارگران، دو وظیفة مهمی است که کم‌تر به آن توجه شده است؛ انگار آزادگان بین دفاتر و زونکن‌های این مسئولان، گم شده‌اند. البته حتماً کارهایی برای نیل به این اهداف و اجرای این وظایف شده است، اما غفلت از احوال این قشر، هنوز هم بیش‌تر از اقشار دیگر احساس می‌شود. از همة این‌ها آزاردهنده‌تر، ریخت‌وپاش‌هایی است که به نام آزادگان و به کام دیگران انجام می‌شود؛ هزینه‌هایی که خرج می‌شود، ولی فایده‌ای برای آزادگان ندارد.

مردم؛ خون‌گرم و باصفا، اما فراموشکار

قهرمان، قهرمان است، چه بمیرد، چه زنده باشد؛ اما مرگ یک قهرمان روزی است که فراموش شود و قهرمان واقعی کسی است که در فراموشی مردم هم قهرمانانه بایستد.

اسرای جنگ تحمیلی، شاهد خوبی برای این جمله‌ها هستند؛ مردانی که در اوج رنج و فشار، از پا ننشستند و سرافرازانه به میهن بازگشتند.

اسارت از نظر بسیاری، با ذلت و خفت مساوی است. وقتی در دست دشمن اسیر باشی، بازیچه‌ای خواهی بود که همة اختیارت در دست دشمن است؛ حتی مردن یا زنده ماندنت.

انصافاً چه در جنگ، چه پس از آن، مردم همواره در میدان انقلاب بودند و هستند، اما نباید قهرمانان واقعی خویش را فراموش کنند. بسیاری از مردم به دلیل وجود شایعات و یا قوانین اعلام‌شده‌ای ـ‌که البته اجرا هم نمی‌شود‌ـ به این باور رسیده‌اند که آزادگان غرق در امتیازات و هدایای ملی و دولتی هستند، اما حقیقت این است که بسیاری از آزادگان هنوز هم با مشکلات جدی مواجه‌اند و این وظیفة یک ملت است که قهرمانانش را گرامی بدارد. البته ناگفته نماند که اگر مردم فراموشکار شده‌اند، نخبگان، هنرمندان و اهل قلم بیش‌ترین کوتاهی را کرده‌اند.

باز هم با مقایسه‌ای ساده می‌توان دید که در دنیای غرب، چه‌گونه از اسیر متجاوز خود قهرمان ملی می‌سازند و اگر آن‌ها در باطل خود محکمند، ما نباید در حق خود سست باشیم. این وظیفه ـ‌توجه و نشر خاطرات و اخبار آزادگان‌ـ به گردن همة ماست. با نگاهی گذرا می‌توان به کنه این واقعیت پی برد که در قبال قهرمانان خویش کوتاهی کرده‌ایم. در حوزة کتاب و نشر، تعداد آثار فاخر بسیار کم است. در حوزة فیلم هم پیش از فیلم «اخراجی‌های 2» که نگاهی نسبتاً طنز به اسارت داشت، فیلم «مردی از جنس بلور» و از جهاتی فیلم «بوی پیراهن یوسف»، آن هم در دهة 70 تولید شد و دیگر هیچ! در حوزة سایبری، وبلاگی مانند «اردوگاه تکریت 11» ‌ـ‌آن‌هم با بودجه و امکانات شخصی‌ـ با متوسط روزانة 3 پست، فعال‌تر از سایتی چون «پیام آزادگان» با بودجة مناسب و دولتی ظاهر شده است.

اما آزادگان

پس از گذشت سال‌ها از اسارت، منطقی بود که زمانی بگذرد تا آزادگان با شرایط جدید هم‌آهنگ شوند و جایگاه شغلی و زندگی خود را در جامعه تثبیت کنند، اما پس از گذشت قریب به بیست سال، هنوز هم شاهدیم که تعداد آزادگانی که برای نشر خاطرات خود تلاش کرده‌اند کم‌اند. به بیان ساده‌تر، حتی خود آزادگان در پیچ‌وخم زندگی محو شده‌اند و فراموشکارانه از گنجینه‌ای که در نهانخانة دلشان داشته‌اند، گذشته‌اند.

شاید بتوان گفت که نه‌تنها از نظر تئوریک، این موضوع مورد بررسی قرار نگرفته است؛ بلکه احساس‌های نوستالژیکی راه‌گشا نیز محدود و محصور به یک روز در سال ‌ـ‌آن ‌هم روز بازگشت آزادگان به میهن‌ـ شده است.

تاریخ اسارت، بخشی از وجود و زندگی آزادگان و تاریخ جنگ و جبهه است و فراموش شدن این تاریخ، در واقع گم‌شدن بخشی از هویت آزادگان و جبهه و جنگ است؛ با این حال بسیاری از آزادگان به بهانه‌های مختلف ـ‌از مشغله و گرفتاری گرفته تا فرار از ریا‌ـ از پرداختن به این تاریخ طفره می‌روند و حتی برخی از خاطرات ناب و ارزشمند را با خود به دل خاک می‌برند.

منبع:

ماهنامه امتداد

شماره 54، مرداد 1389

دسته ها : شهید
شنبه 1389/6/27

دسته ها : عکس
شنبه 1389/6/27

دسته ها : عکس
شنبه 1389/6/27

یه شهید یه پرچم عشق

توی شهرما غریبه

نه فقط نام و نشونش

خاکش هم خیلی غریبه

دلامون شهر فرنگه

عشقامون لباس و رنگه

تنها چیزی که غریبه

...

دسته ها : شهید
شنبه 1389/6/27

یا للمسلمین!چقدر حقیرند آنان که از ترس دین آسمانی رسول اکرم محمد بن عبدالله (ع) کلام وحی را به آتش می‌کشند و نمی‌دانند که دادار عادل آتش را بر ابراهیم نبی گلستان کرد و با آتش زدن نور نمی‌توان ره به جایی برد. آری این اسلام است که آرام جهان را در بر می‌گیرد

دسته ها :
شنبه 1389/6/27

اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و آن‌طور که خودش می‌گفت، از خانواده‌ای پول‌دار و بالاشهری بود. همواره آرایش غلیظی می‌کرد و با ناخن‌های بلند لاک‌زده می‌آمد و ما را پانسمان می‌کرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای مجروح‌ها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برای‌شان کار می‌کرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هم‌اتاقی شیرازی من لگن می‌آورد و پس از دستشویی، بدن او را می‌شست و تر و خشک می‌کرد.

یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... این‌جا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آن‌جا غذا بخورم، ولی او شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن آنها، در اتاق‌شان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود. پرستار راست می‌گفت. بدجوری چندشم شد. آن‌قدر هورت می‌کشیدند و شلپ و شولوپ می‌کردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با عشق و علاقه‌ی بسیار، به بعضی از آنها که دست‌شان هم مجروح بود، غذا می‌داد و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهان‌شان می‌ریخت.

یکی از روزها، محسن - از بچه‌های تند و مقدس‌مآب محل‌مان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان زمان آن پرستار خوش‌تیپ! هم داشت دست من را پانسمان می‌کرد. خیلی مؤدب و با احترام، خطاب به محسن که آن¬‌طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- می‌بخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که می‌خواست به چهره‌ی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچه‌ها از این کار محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافه‌ای سرخ از عصبانیت، اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا این‌جوری برخورد کردی؟ او که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافه‌شو نمی‌بینی؟ فکر می‌کنه اومده عروسی باباش ... اصلا انگار نه انگار این‌جا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفته‌ان داغون شده‌ان که این آشغال این‌جوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت می‌کرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آن‌قدر بد بود که یکی دو روز از آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هر‌طوری بود، از او عذرخواهی کردم که با ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که به‌م می‌گه آخه دختر، تو مگه دیوونه‌ای که با این سن و سال و این تیپت، می‌ری مجروحینی رو که کلی از خودت بزرگ‌ترن، تر و خشک می‌کنی و زیرشون لگن می‌ذاری و می‌شوری‌شون؟ بخش‌های دیگه التماسم می‌کنند که من برم اون‌جاها، ولی من گفتم که فقط و فقط می‌خوام در این‌جا خدمت کنم. من این‌جا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ جا عوض نمی‌کنم. من افتخار می‌کنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا پاک‌ترین آدمای روی زمین هستند ... اون‌وقت رفیق شما با من اون‌جوری برخورد می‌کنه. مگه من به‌ش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟

هر‌طوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعه‌ی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم می‌زدم که صدای نجوای دعای کمیل شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوش‌تیپ و یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش می‌دادند و زارزار گریه می‌کردند.

یکی از روزهای نزدیک عید نوروز، جوانی که نصف چهره‌اش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچه‌ی آبادان بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با احترام و خودمانی حرف می‌زد. وقتی او داشت دست من را پانسمان می‌کرد، جوان هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاه‌سوخته فامیل‌تونه؟
که جا خورد، ولی چون می‌دانست شوخی می‌کنم، خندید و گفت:
- نه‌خیر ... ولی خیلی به‌م نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافه‌ی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچه‌ی آبادانه، ولی این‌جا بستری بود. این‌جا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی به‌ش می‌رسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم می‌گفت که این با این قیافه‌ی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضی‌شون کردم و حالا نامزد کردیم.

من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاه‌سوخته شدی؟
که این‌بار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ‌‌ها ... اون از هر خوشگلی خوشگل‌تره.

 

-----

منبع: وبلاگ خاطرات جبهه /حمید  داودآبادی
دسته ها :
يکشنبه 1389/6/21
X