معرفی وبلاگ
بسم الله رحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 21768
تعداد نوشته ها : 15
تعداد نظرات : 0
Rss
طراح قالب
وحيد اسدي

قسمت دوم

عملیات رمضان در پیش بود. دکتر ابوترابی مدت زیادی در منطقه مانده بود. سردار احمد کاظمی اصرار داشت او به مرخصی برود. بالاخره دکتر بنا به این‌که او فرمانده است و اطاعت از دستوراتش را برای خودش واجب می‌دانست قبول کرد لباس بسیج را از تن درآورد و آماده رفتن شود. که یکی آمد دم در سنگر و گفت: «آقای دکتر پسر جوانی می‌خواهد شما را ببیند».

دکتر آمد بیرون. مجید بود. خبر داشت می‌خواهد به جبهه بیاید. با مهربانی نگاهش کرد، صورتش را بوسید و گفت: «خوب چه خبر بابا؟»

مجید همین‌طور که سرش پایین بود، گفت «من آمدم که اعزام بشویم به خط‌مقدم جبهه برای عملیاتی که در پیش است. گفتم قبل از رفتن بیام شمارو ببینم.»

دکتر سری تکان داد و گفت: «خیره‌ ان‌شاءالله خیلی هم خوب کاری کردی آمدی پسرم» دکتر به صورت تنها پسرش خیره شده بود. دلش می‌خواست او هم به چشمانش نگاه کند، اما مجید همچنان سرش پایین بود. دکتر احساس کرد مجید عمداً به چشمان او نگاه نمی‌کند می‌ترسد مبادا جذبه پدر و فرزندی باعث شود به او بگوید نرو خط‌مقدم. اضطراب در رفتارش احساس می‌شد. می‌خواست زودتر برود.

دکتر دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: «برو پسرم به خدا می‌سپارمت.» مجید که رفت دکتر همچنان نگاهش می‌کرد. آن‌قدر جلو در سنگر ایستاد تا او سوار ماشین شد و رفت.»

با رفتن مجید اصرار بقیه به دکتر ابوترابی برای رفتن به مرخصی بی‌فایده بود. او ماند. شب عملیات رمضان مجروحان زیادی به اورژانس می‌آوردند او آن‌ها را به دقت نگاه می‌کرد به‌خصوص کسانی را که صورت‌های‌شان کاملاً خون‌آلود بود و به‌راحتی نمی‌توانست چهره‌شان را تشخیص بدهد. نگران مجید بود.

یک شب و یک روز از عملیات گذشت تا این‌که دو نفر از بچه‌های لشکر به سنگری که دکتر ابوترابی در آن بود آمدند. دکتر داشت با آیت‌الله ایزدی امام جمعه اصفهان صحبت می‌کرد. آن‌ها سه‌بار آمدند نزدیک دکتر نشستند و بدون این‌که حرفی بزنند دوباره برخواستند و رفتند تا این‌که دکتر خطاب قرارشان داد و گفت: «اتفاقی افتاده؟ شماها چیزی می‌خواهید به من بگویید؟» یکی از آن دو نفر با تردید گفت: «بله»

دکتر رو به او نشست و با دلهره پرسید «بگو پسرم، چیزی شده؟»

جوان با دستپاچگی گفت: «آقا مجید مجروح شده‌اند.»

دکتر صاف نشست و قرص و محکم گفت: «این بازی‌ها چیه در می‌آورید رُک و راست به من بگویید چه اتفاقی افتاده است.»

جوان از قدرت و صراحت دکتر قوت قلب گرفت و فوری گفت: «آقامجید شهید شده است.»

دکتر برخواست و از سنگر بیرون آمد، چند لحظه‌ای تنها ماند بعد دوباره برگشت داخل سنگر و گفت: «می‌خوام جنازه‌اش را ببینم.»

نزدیک خط‌مقدم جبهه در معراج شهدا دکتر را بردند کنار کانتینرهایی که اجساد شهدا داخل آن‌ها روی هم انباشته شده بود. چند دقیقه بین اجساد گشت تا این‌که یک جنازه را مقابل دکتر گذاشتند و گفتند این پیکر آقامجید است. جنازه سر نداشت، رگ‌های گلویش پیدا بود. دکتر دو زانو روی زمین نشست و به جیب لباس که خونی بود خیره شد روی یک تکه پارچه سیاه کوچک نوشته شده بود؛ مجید ابوترابی، خم شد و رگ‌های گلوی مجید را بوسید. چند لحظه‌ای همان‌جا ماند، بعدها به صدیقه‌خانم گفت: «‌با پیکر مجید درد دل کردم. بعد سجده شکر به‌جا آوردم که خدا چنین فرزند صالحی به من داد و برخاستم و به اورژانس برگشتم.»

چند دقیقه‌ای بیش‌تر نبود در اورژانس مشغول کار شده بود که سردار کاظمی آمد سراغش. سرش پایین بود و اصلاً توی چشم‌های دکتر نگاه نمی‌کرد.

ـ شما باید بروید خانه

دکتر به او نگاه کرد: «حاج احمد تو خبر داشتی چرا به من نگفتی؟»

حاج احمد گفت: «روم سیاه دکتر. خجالت می‌کشیدم خبر شهادت تنها پسرتان را من به شما بدهم، از عهده‌ام خارج بود.»

دکتر به چشمان نجیب او خیره شد و با آرامش گفت: «چرا تو خجالت بکشی، دشمنت خجل باشد. خواست خدا بر این قرار گرفته راضی‌ام به رضای او، دعا کن به من صبر و حلم عنایت کند.»

حاج احمد که احساس کرده بود دکتر می‌خواهد در منطقه بماند با بی‌تابی گفت: «شما هر چه زودتر باید برگردی نجف‌آباد. ترتیب کارها را داده‌ام همین الان می‌توانید حرکت کنید.»

دکتر بی‌توجه به تأکید و اصراری که حاج احمد داشت سراغ مجروح بعدی رفت و شروع به پانسمان زخمش نمود و گفت: «رفتن من دیگر دردی از کسی دوا نمی‌کند اینجا باشم خیلی بهتر است می‌بینی چه وضعی داریم هنوز هم دکتر جراح نفرستاده‌اند، پُستم را تحویل بگیرد.»

حاج احمد با نگرانی که در صدایش موج می‌زد اصرار کرد: «اما شما باید بروید و خودتان این خبر را به حاج خانم بدهید. خانواده در این شرایط به شما احتیاج دارند.»

صدیقه‌خانم توی اتاق زیر کرسی خوابیده بود. شب از نیمه گذشته بود که صدای درِ هال آمد، برگشت نگاه کرد مجید بود نمی‌دانست خواب است یا بیدار. مجید سرحال و سالم گوشه اتاق ایستاده بود و به او نگاه می‌کرد.

ـ سلام پسرم این موقع شب کجا بودی؟ چه بی‌خبر آمدی، در حیاط‌رو کی برات باز کرد؟

مجید آمد جلو و کنار صدیقه‌خانم نشست و گفت: «در حیاط باز بود آمدم تو تا نیم‌ساعت دیگه هم بابا می‌آد منتظرش باش» بعد برخاست و خداحافظی کرد و قبل از این‌که صدیقه‌خانم بتواند حرفی بزند رفت.

صدیقه خانم لحاف را کنار زد و برخاست نشست. به ساعت نگاه کرد نزدیک چهارصبح بود. لااله‌الاالله گفت و شیطان را لعنت کرد. بعد وضو گرفت و سر سجاده نشست. به یاد آخرین خداحافظی مجید افتاد. ساکش را بست و داد دستش. توی چشم‌هایش نگاه نمی‌کرد می‌ترسید مهر مادری اشکش را سرازیر کند. وقتی مجید به طرف خانه عمه‌اش رفت تا با ماشین پسر عمه‌اش برود، چند قدم که رفت دوباره برگشت به صدیقه‌خانم نگاه کرد و خندید. سر کوچه که رسید می‌خاست بپیچد، برای بار سوم برگشت و لبخند زد. این‌‌دفعه توی دل صدیقه‌خانم خالی شد گفت: «یا اباالفضل» این خنده معنی دارد، این خنده معمولی نیست. زود آمد توی خانه قرآن را باز کرد یک صفحه خواند و بعد زار زار گریه کرد و به خدا گفت: «خدایا من نمی‌خوام تنها پسرم نه شهید بشه نه مجروح. من می‌خوام اون بمونه و مثل پدرش به جامعه‌اش خدمت کنه. خدا صدامو می‌شنوی؟

مجید این‌دفعه خواست یکی از پیراهن‌های دکتر را بپوشد. پیراهن‌ها همه برایش خیلی بزرگ بود. صدیقه خانم چند ساعت روی یکی از آن‌ها کار کرد تا اندازه‌اش بشود. دکتر که می‌رفت جبهه برای بدرقه‌اش رفتند. مجید موقع خداحافظی خندید و به او گفت: «‌مادر اگر بنا باشد من و بابا شهید بشویم تو ترجیح می‌دهی کداممان شهید بشویم؟»

صدیقه‌خانم با چشمان پر از اشک جواب داده بود «مجید با این حرف‌ها می‌خواهی عذابم بدهی؟ آخه مگه می‌شه من بین تو و بابا یکی تونو انتخاب کنم.»

همة این صحنه‌ها مثل یک فیلم از جلو چشمانش می‌گذشت. بغض صدیقه‌خانم ترکید صدایش در اتاق پیچید زود دستش را روی دهانش گذاشت و سعی کرد خودش را کنترل کند سرک کشید و توی اتاق وسطی نگاه کرد، اکرم دختر بزرگش خواب بود. او آبستن بود. صدیقه‌خانم اصلاً دلش نمی‌خواست با این فکر‌ها ناراحتش کند. مطمئن بود مجید یا شهید شده یا اسیر. در این افکار غرق بود که صدای پایی به گوشش رسید. برخاست و پشت در رفت. دکتر در را که باز کرد جا خورد، سلام کرد و گفت: «چی شده؟ صدیقه چرا این‌موقع شب پشت در ایستادی؟!»

صدیقه‌خانم خونسرد گفت: «چیزی نیست بی‌خواب شدم. چه‌طور بی‌خبر آمدی؟ مجید رو دیدی؟»

دکتر ساکش را گوشه هال گذاشت، تمام لباس‌هایش خونی و خاک‌آلود بود بدون این‌که جواب سؤال صدیقه‌خانم را بدهد به سمت حمام رفت و گفت: «من می‌روم دوش بگیرم.»

صدیقه‌خانم زانوهایش را در بغل گرفت و گوشه اتاق نشست. نیم ساعت گذشت. تا به حال در زندگی‌اش لحظاتاین‌قدر به نظرش طولانی نیامده بودند. هنوز سه‌روز از شهادت رسول پسرعمه مجید نمی‌گذشت. سه‌روز پیش مادر رسول به او تلفن کرد و گفت: «می‌گویند رسول شهید شده، جنازه‌اش را با شهدای دیگر آورده‌اند پای‌کوه. همراهم می‌آیی برویم بچه‌ام را تحویل بگیرم؟ صدیقه گفت: بله که میام باجی،‌ چرا نیام. در یک تریلی اجساد خونی و مجروح شهدا را روی هم گذاشته بودند و از خط‌مقدم به نجف‌آباد آورده بودند. در خارج از شهر خانواده‌ها می‌آمدند اجساد عزیزانشان را شناسایی می‌کردند، آن‌ها را تحویل می‌گرفتند و می‌رفتند. صدیقه وقتی به یاد آن روز افتاد، با خودش گفت: «خدایا یعنی مجید مرا هم این‌طور تحویلم می‌دهند. آن‌قدر دست‌هایش را دور زانوهایش‌ فشار داده بود که بی‌حس شده بودند.

بالاخره دکتر آمد، و روبه‌روی او نشست و گفت: «خوب بگو ببینم دخترها چه‌طورند؟ اکرم حالش خوب است؟»

صدیقه‌خانم بی‌تاب جواب داد «خوبند،‌ خوبند. مجید چه‌طور بود؟ شما دیدیش؟ از بچم خبر داری؟»

دکتر گفت: «بلند شو وضو بگیر دو رکعت نماز بخوان تا برات بگم.»

صدیقه‌خانم سرش را به میز تلویزیون تکیه داد و نالید و گفت: «بگو... من توان ندارم ازجام بلند بشم وضو بگیرم... علی، حالم بده، به بدنم رعشه افتاده، بگو بدانم چه بلایی سر بچه‌ام آمده...؟»

دکتر سرش را پایین انداخت و با همان طنین صدای آرام‌اش گفت: «صدیقه‌جان قول بده صبور باشی، جیغ نکشی و جزع و فزع راه نیندازی....»

اشک‌های صدیقه‌خانم از چشمانش بیرون جوشید و صورتش را خیس کرد.

ـ «اگر بی‌تابی کنی اکرم چی می‌شه؟ اون آبستنه، اگر بلایی سرخودش یا بچه‌اش بیاد دلت بیش‌تر غمگین می‌شه... مجید شهید شده. قبل از این‌که برم حمام، بهت که پشت کردم، گفتم مجید شهید شده اما تو اصلاً نشنیدی!

در گلستان شهیدان نجف‌آباد، چهار قبر کنار هم بود که دوتایش خالی بود. وقتی پیکر مجید را آوردند، دوستش آمد و دکتر را سرقبری که کنده و آماده بود برد. و گفت: «آقای دکتر مجید را اینجا به خاک بسپارید.»

دکتر گفت: «چرا؟»

جوان جواب داد: ما چهارنفر بودیم که شب‌های جمعه می‌آمدیم گلزار و سر مزار شهدا دعای کمیل می‌خواندیم. بعد از دعا هر کدام چنددقیقه‌ای در این چهار قبر کنده شده می‌خوابیدیم. رسول پسرعمه مجید که شهید شد توی همان قبری که می‌خوابید دفنش کردند. ابراهیمی دوست دیگرمان هم همین‌طور، حالا مجید آمده...

کمی مکث کرد و ادامه داد «... قد مجید بلند بود، داخل این قبر که می‌خوابید سرش به یک طرف خم می‌شد، همیشه می‌گفت: «بچه‌ها باید سر از تنم جدا شود تا این قبر اندازه‌ام شود.»

چهلم مجید نشده بود که دکتر برگشت منطقه. صدیقه‌خانم با دخترها تنها ماند. درد دیسک‌کمرش با شدت شروع شده بود. دکترها می‌گفتند بیش‌تر مربوط به اعصابش است. باید آرام باشد و افکار ناراحت‌کننده به ذهنش راه ندهد. دخترها سعی می‌کردند دورش را خالی نکنند. می‌رفتند باغ خانوادگی‌شان که در نزدیکی نجف‌آباد قرار داشت، اما صدیقه‌خانم می‌گفت: «‌این باغ بدون مجید لطفی ندارد. مجید که بود باغ هم سرسبز بود، مجید که رفت باغ هم خشکید. اکرم می‌گفت: «شما که می‌دانید مجید به آرزویش رسید. او کنار پروردگارش است با سربلندی، با عزت و آبرو. پس این بی‌تابی‌ها را کنار بگذارید.»

صدیقه‌خانم در جوابش می‌گفت: «تو درست می‌گویی این‌ها را می‌دانم و به آن‌ها اعتقاد دارم اما می‌دانی دلم از چه می‌سوزد، اگر می‌دانستم مقدر استاین‌قدر زود برای همیشه از کنارم برود. نمی‌گذاشتم آب توی دلش تکان بخورد. نه اینکه...»

اکرم اشک‌هایش را پاک می‌کرد و باز دلداریش می‌داد.

ـ «مگر شما چه‌کار می‌توانستید برایش انجام بدهید که ندادید. شما همیشه با او مهربان بودید.»

ـ «یادته پارسال از تهران مهمان آمده بود. مجید مثل همیشه از صبح زود باغ را آماده و تمیز کرد. با مهمان‌ها وارد باغ که شدیم همه‌جا آب و جارو شده بود. روی تخت قالی پهن کرده و پشتی گذاشته بود. هر چه صدایش کردیم جواب نداد. با زهراخانم رفتیم بالای پشت‌بام. تو سایه شاخه‌های گردو، روی زمین بدون این‌که حتی ملافه‌ای زیرش پهن کرده باشد از خستگی خوابش برده بود. زهراخانم خواست برود و برایش پتو بیاورد، اما نگذاشتم گفتم: مجید عادت دارد من او را نازک‌نارنجی بار نیاورده‌ام. او باید مرد بار بیاید. می‌دانی زهراخانم چه گفت؟ گفت: وای تو چه دلی داری،‌ خوبه یک پسر داری.

من می‌خواستم او مثل پدرت مردی قوی بار بیاید. طعم فقر را بچشد تا آینده بتواند زندگی‌اش را بهتر اداره کند و اگر به جایی رسید مردم را فراموش نکند. مثل بابا همیشه خودش را از آن‌ها ببیند نه بالاتر. اما نمی‌دانستم هرگز به آن‌ روزها نمی‌رسد.


دسته ها : شهید
شنبه 1389/6/27
X